خاطرات روزهای نوزادی
سلاااااااااااام به نینی وبلاگی های عزیز وهمچنین دخملک نازم که بالاخره بعد یک سال
تونستم خاطراتشا جمع اوری کنم.
11 اذر سال 92: تولد ثنا دختر گلم عزیز مامان وبابایی صبح ساعت 11ونیم بابا اومد دنبالم
رفتیم شبکه با آمبولانس اعزام شدم بیمارستان تا ساعت 5 دقیقه به 10 شب به دنیا اومدی
.وقتی به دنیا اومدی گریه نکردی یعنی هیچ صدایی نداشتی ولی دستت تو دهنت بود فک
کنم خیلی گشنت بود دخمل نازم اون لحظه بهترین لحظه واون شب بهترین شب زندگیم بود
پرستار برد تا بده لباساتا بپوشونن.
مامان جونا و عمه ودایی وبابایی بیرون منتظربودن مامان جون برات لباس پوشوند وبعد
اوردنت پیشم خیلی ماه بود همون جا کلی فربون صدقت رفتم همون بار اولم شیر خوردنا یاد
گرفتی از همون اولش میشد فهمید شکمویی تپل مامان .وقتی شیرتا خوردی وکاملا سیر
شدی ساعت 12 ونیم بود رفتیم بخش بیرون بابایا دیدیم بهمون تبریک گفت وگفت که چه
دخمل تپلی خدا بهمون داده. خدایا شکرت........
12 آذر:..........شب ده ها بار برای شیر خوردن بیدار شدی وتا صبح مامان جون پیشمون
بود صبحم دکتر اومد سلامتت را تایید کرد . عمه وحسین وزن عمو معصومه اومده بودن
بابابایی تا بریم خونمون.یه گل خوشکملم برامون اورده بودن.البته کلیم عکس گرفتیم که برات
تو وبلاگت میذارم.البته بابایی 2 هفته مرخصی گرفته بود تا پیشمون بمونه وبه مامان کمک
کنه. ملسیییییییییی بابایی.
تا ده روز مامان جونا شیفتی میومدن پیشمون البته توهم خیلی دخمل ناز وارومی بودی
روزی هزار باربوست میکردیم با بابایی 
23 آذر : امروز تولد باباییه مامانی یه چیز بهت میگم به بابانگو مامان جونش برا بابا در میره
خیلی دوست داریم بابایی
الهی 100ساله شی 
نه...... 1000 ساله شی ......
نه ......1000 سال کمه همیشه زنده باشی.
یا شمعا را فوت کن تفلدت مبارک.



خاطرات روزهای نوزادی
